دلم عجیب هوای دیدنت را کرده...
ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ...
جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم...
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روز های آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد...
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید..
نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن مرا لمس می کرد..
در کنج خلوت این اتاق..دست های پسری..آرام صندوقچه ای را مهر می کند ..
آن پسرک زمزمه ای زیر لب دارد..نوایش ضعیف است..
اما هیچکس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید..
شاید این باشد:

التماس می کنم ترکم نکن . . .



چه در دل من/ چه در سر تو/ من از تو رسیدم /به باور تو
تو بودی و من/به گریه نشستم/ برابر تو/ به خاطر تو/ به گریه نشستم
/ بـــــــــگو چــــــــــه کـــــــنم

با تـو /شوری در جان /بی تو /جانی ویران /از این زخم پنهان /
می مـــــیرم

نامـت/ در من باران/ یادت/ در دل طوفان/ با تو/ امشب پایان میگیرم
نه بی تو سکوت/ نه بی تو سخن /به یاد تو بودم /به یاد تو من
ببین غم تو /رسیده به جان /و دویده به تن/ ببین غم تو / رسیده به جانم/ بگو چه کنم
با تو/ شوری در جان/ بی تو /جانی ویران / از این/ زخم پنهان /
می مــــــیرم/ می مـــــــــیرم